تبليغاتX
زندگی

زندگی

همیشه تو زندگی به جایی می رسی که می پرسی چرا؟؟؟ اون وقت . . .

به یاد همه روزهای جوونی، جوونی کردیم

سالی که وارد دانشگاه شدیم توی اون شهر کویری اولین نوید جشن هر ساله تولد حضرت علی بود که به گفته سال بالایی ها  اوج عشق و صفای اون شهر و دانشگاه بود. بچه های سال بالایی معدن مراسم رو برگزار می کردند که چهار سالی از ما جلو تر بودند و البته تا پایان چهار سال تحصیل ما همچنان سال در سمت بالایی موندن و جشن رو برگزار کردند. مراسم توی سالن ورزشگاه دانشگاه برگزار می شد. سالن بسکتبال، دخترها یک طرف و پسرها یک طرف، یعنی به جز اون بخت برگشته هایی که روی زمین می نشستند بقیه روبروی هم بودند. همه با اخرین تیپ در مراسم حاضر می شدیم و کلی هم زودتر می رفتیم که جای بهتری گیرمون بیاد. مراسم با کلی نمایش های طنز که همه مرتبط با فضای دانشگاه بود، شروع می شد و یک بخش های کوچکی از نمایش هم شعرها و اهنگهایی خوانده می شد. یکی از این آقایون سال بالایی معدن که صدای خوبی داشت و بار خوانندگی رو برعهده می گرفت و نقطه اوج مراسم وقتی بود که خط قرمزها رو رد می کرد و می رفت تو خط ابی که " وقتی دلگیری و تنها غربت تموم دنیا . . . " و بعضی از دانشجوهای جسور هم به خودشون جرات می دادند و باهاش می خوندند. اون روزها خط قرمزهای ما تا نوک دماغمون بود.

یادش به خیر اون روزها که توی خوابگاه برق می رفت تلافی همه انرژی ذخیره شده رو می اوردیم. ابی هم که همیشه اون وسط بود. تمام سیستم صوتی ما یک واکمن کوچولو و تشتهای حموم بود. اما با همون بیشتر از صد تا بلندگو و اکو و ساب کیف می کردیم.

دانشجوی ارشد که بودیم توی جنگل پشت دانشگاه صنعتی صداهایی که می خوندند " شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم، ترانه خونه قصه تموم عاشقا میشم . . ." ما رو سرشار از رویا می کردند.

تمام اون روزها تصور می کردیم که اگر یک روزی توی کنسرت ابی باشیم و این شعرها رو بخونیم چی میشه! توی خیالمون بالا و پایین می پریدیم و باهاش می خوندیم. یک اصطلاحی داشتیم که می گفتیم حالا کنسرت کیو برگزار کنیم؟؟؟ ابی ؟ داریوش ؟ یا گوگوش؟ توی اون اجراهای گروهی خوابگاهی وقتی چند نفری غرق خوندن بودیم دنیا مال ما بود و رویاها در دوردست.

اما روز اون رویاها رسید و من کنسرت ابی رو در واقعیت تجربه کردم.

از روزی که بلیت گرفتیم غرق شادی بودیم و در اخر روز کنسرت فراموش کردیم ! باید 8 شب جلوی سالن می بودیم و 7:15 تازه یادمون افتاد که ای داد بی داد‍!  خلاصه با تمام توان و سرعت خودمون رو رسوندیم.

کنسرت شروع شد و ابی روی صحنه اومد.

تمام طول مراسم رو جیغ کشیدیم و بالا و پایین پریدیم و تا امروز که دو روز از اون شب گذشته ما همچنان غرق شادی هستیم.

وقتی بالاخره نوبت به " وقتی دلگیری و تنها " رسید یک لحظه چشمهام رو بستم و همه اون روزهای دانشگاه رو توی ذهنم مرور کردم. همه جشنهای دانشگاه ، شبهای امتحان که با خودمون لج می کردیم و درس نمی خوندیم و به جاش می رقصیدیم. "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد"( اون روزها هنوز خواستگاریهای دانشجویی باب بود و وقتی یکی به یک خواستگاری جواب رد می داد این شعر براش کلی صفا داشت. " دوستت دارم سبد سبد" در وصف اون عاشقایی که ما دورادور به عنوان سوژه زیر نظر داشتیم! شب به اون چشمات خواب نرسه! ( که همیشه به عنوان نفرین برای استاد ماشین می خوندیم. ) همه اون خاطرات از جلوی چشمام گذشتند.

روزها چه زود می گذرند. اگر اون روزها یکی بهم می گفت 15 سال دیگه یک شب پاییزی سرد از نوع پاییز نیمکره جنوبی وسط کنسرت ابی جیغ می کشی و باهاش می خونی بهش می گفتم " برو بابا 15 سال دیگه باید برای اون دنیا آماده بشم می خوای بالا پایین هم بپری؟ "

دلم می خواد به همون دختر 19 یا 18ساله بگم " زندگی کن و از زندگیت لذت ببر که روزها زود می گذرند و اون روزی که از 15 سال قبل حرف می زنی خیلی زود از راه میرسه و با خودت میگی حالا که هیچ 15 سال بعد از این هم واسه اون دنیا آماده نمیشم!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:39  توسط محیا  | 

ابشار

به مدت چهار هفته مهمان داشتیم بهترین مهمانهایی که ممکن بود داشته باشیم خانواده من از ایران

از دوماه قبل از امدنشان روز شماری کردیم و روزها به کندی گذشتند اما این چهار هفته در یک ان گذشت و من هنوز مبهوتم که پدر و مادرم را دیدم یا ندیدم! شاید مسخره به نظر بیاد اما الان که یک هفته از رفتنشان گذشته حس می کنم ماه ها پیش چند ساعنی اینجا بوده اند.

 وقتی به ملبورن اومدیم و ساکن شدیم گمان کردم زندگی به حالت عادی برگشته

 اما امروز باید اعتراف کنم که اگر زندگی شنا کردن در یک رودخونه باشه،  مهاجرت مثل پریدن درون یک ابشار بلنده که نمی دونی عمقش چقدره! وقتی می پری مثل یک سقوط آزاد وجودت رها میشه خالی میشی تنها میشی و وقتی می افتی تو اب، بسته به ارتفاع و فشار اب، زیر اب می ری. باید تلاش کنی که سرت رو بالا نگه داری  موجها رحم نمی کنند واقعیت اینه که تو از ابشار پریدی و اب با فشار زیادی روی سرت فرود میاد تازه موج این سقوط بیشتر تو رو زیر اب می بره هر چقدر هم این رودخونه اروم باشه یادت باشه تو باید از زیر ابشار در بیای بالا پایین بالا پایین کلی اب قورت میدی این قدر که دلت درد گرفته اما بالاخره راهتو پیدا می کنی  تازه نفس گرفتی که دلت هوای رودخونه خودت رو می کنه  تو هر دید و بازدیدی یک بار باید از این ابشار بپری صد البته که پیچ و خم سقوط رو کم کم یاد می گیری اما پریدن همون پریدنه و ابشار همون ابشار

تازه وقتی اینجا شنا می کنی و با ماهی های رودخونه جدید اشنا میشی می بینی که چقدر نفس کم میاری اخه تو پریدی و خسته ای می بینی ماهی های این رودخونه چه اسون بالا و پایین می پرند و چه کیفی می کنند! صدات می کنند که بیا و لذت ببر ! می خوای بری اما یک دفعه یک عالمه ماهی های رنگ و وارنگ رودخونه خودت جلوی چشمات میان که چقدر دوستشون داری ! تو خیالت با اونها بالا و پایین می پری و چه خیال قشنگی.

من غمگین نیستم ناامید هم نیستم من زنده ام و زندگی رو با همه زیبایی ها و طعمهاش دوست دارم اما برای من هزارتا سوال بی جواب هست که حل نشده من فقط دلم تنگ شده  و می خوام بگم این دلتنگی بزرگه این قدر بزرگه که سایه اش رو همه جا می بینم. نسل ما نسلی نیست که از مهاجرت سود زیادی ببره نسل ما نسلیه که سختی ها رو مزه مزه می کنه و قورت میده و سعی می کنه بگه به به خوشمزه است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:4  توسط محیا  | 

سال نو مبارک

سال نو مبارک

امیدوارم امسال برای همه خوب و قشنگ و زیبا باشه

موقع سال تحویل هیچ کس بغضش رو قورت نده و همه در کنار عزیزانشون باشند.

شنیدید یکی چلو کباب دلش می خواست رفت جلو شیشه رستوران دید یکی داره غذا می خوره زد به شیشه گفت پیاز هم بخور !

حالا شما که ایرانید عیده پیاز هم باهاش بخورید! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 8:27  توسط محیا  | 

زبان

بعد از بیشتر از سه ماه کار کردن در این محیط هنوز بعد از هر جلسه از خستگی بیهوش میشم.

امروز با کارفرما جلسه داشتم و طرف یک کلمه ای به کار برد که من معنی اش رو می دونستم اما کاربردش تو اون موقعیت بی معنی بود. تمام این مدت هیچ وقت ندیده بودم این ادم  بخنده و یا حتی لبخند بزنه! من که گیر افتاده بودم یک بار خواهش کردم که تکرار کنه. بعد که باز نفهمیدم گفتم ببخشید انگار من معنی این کلمه رو نمی دونم اجازه بدید چک کنم! برای اولین بار طرف از خنده ترکید و بعد که من چک کردم متوجه شدم که معنی کلمه همون چیزی بوده که من فکر می کردم. با تعجب بهش نگاه کردم.

فقط تصور کنید من عین یک ادم گنگ و گیج! طرف همچنان می خندید وقتی خنده اش تموم شد گفت  دیدی معنی اش رو؟ گفتم ولی آخه این معنی نمی ده! گفت منم برای همین خندیدم که تو هیچ دیکشنری نمی تونی معنی مورد نظر من رو پیدا کنی!

گفتم خوب حالا یعنی چی ؟ گفت تو چی فکر می کنی!؟!؟!؟!؟

یادش بخیر با رییسم دعوام می شد می بستمش به رگبار دیگه بیجاره فرصت نمی کرد جواب بده! حالا اینجا !!

لعنت به این زبان دست و پا شکسته من!

اگر فارسی بود خوب حالش رو می گرفتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 7:27  توسط محیا  | 

لباس

خیلی وقته می خوام بنویسم اما حتی فرصت این رو که لپ تاپ خودم رو روشن کنم  نداشتم. پروژه ای که در حال حاضر دارم رو به اتمامه و احتمالا با خطر شدید تاخیر مواجهه! خیلی روزها از خونه کار می کنم چون در این شرایط می تونم 10 ساعت مفید کار کنم. اخر هفته ها رو هم کار می کنم. اضافه کاری هم اینجا در کار نیست اما به جای این ساعتها می تونم بعد از تموم شدن پروژه مرخصی بگیرم. در مجموع اوضاع رضایت بخشه ! ملبورن همچنان در روز چندین بار تغییر هوا داره و پیش بینی های هواشناسی هم کاملا بی مورد هستند. اینجا زندگی خیلی آرومه ! این قدر آروم که گاهی آدم کسل میشه!

داستان زندگی اینجا با چیزی که ما تو ایران تجربه کردیم فرق داره و زمانی لازمه که ما به این آدمها به این روش زندگی عادت کنیم.

خیلی حرفها برای گفتن دارم اما فرصت نوشتن نداشتم.

قبل از اومدن تهیه لباس مناسب برای اینجا برای من خیلی مساله داشت و به نوعی نمی دونستم چه نوع لباسهایی باید با خودم بیارم.

خوب بعد از اومدن متوجه شدم که لباسهایی که من داشتم با اینجا در کل خیلی متفاوت بود. به طور مثال اینجا شلوار لی موجوی بسیار مظلومه که کسی بهش محل هم نمی زاره! در عوض انواع دامن و پیراهن های رنگارنگ در انواع متنوع همه جا دیده میشه.روزهای اولی که سرکار می رفتم همیشه کت و دامن یا کت و شلوار می پوشیدم. یک روز منشی بخش بهم گفت اینجا مجبور نیستی لباس رسمی بپوشی. گفتم من ندیدم اینجا کسی شلوار لی بپوشه گفت آخه اون که لباس پیک نیکه!!!! ( تو دلم گفتم تو ایران باهاش عروسی هم می رن)بعد متوجه شدم که لباسهای من با مردم اینجا خیلی متفاوته که البته کم کم عادت کردم که مثل اینها لباس بپوشم. بنابراین در بدو ورود اگر لباس کافی برای چند ماه رو داشته باشید کافیه و زمان خودش بقیه ماجرا رو حل می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:34  توسط محیا  | 

در مورد دلتنگی

فکر کنم پست قبلی ام یک توضیحات کوچیکی نیاز داره

حقیقت اینه که زندگی برای همه انسانها  حرکت در جریان یک مسیره و این مسیرصحنه های مختلفی رو پوشش می ده. این که از دلتنگی می نویسم به این معنا نیست که همه زندگی اینجا دلتنگیه نه این طور نیست همون طور که سراسر شادی و راحتی هم نیست. سعی کردم از همه چیز بنویسم پس دلتنگی های من هم جزئی از این همه است.من خوبم و خوشحالم که کلی توصیه های خوب در این مورد گرفتم.

اینجا کسی رو دیدم که بعد از 16 سال زندگی و در اوج موفقیت دلتنگی بهش غالب شده و به  وطنش برگشته (‌البته بعد از یک سال پشیمون شده و برگشته همین جا)

همسایه ای داریم که از یک کشور اروپایی 54 سال قبل به اینجا اومده تعریف کرد که 10 سال پیش فکر کرده که به اینجا تعلق نداره و باید به وطنش برگرده و با کل خانواده ( که بعد از 44 سال خیلی هم بزرگ شده) به کشورش بر می گرده اما دو سال بعد به این نتیجه میرسه که وطنش استرالیا و ملبورنه و باز بر می گرده!

اینها همه مسیر زندگی های مختلفه

ما از روز اول نیومدیم که همیشه بمونیم اومدیم که به نوعی که راه رفتن رو یاد بگیریم.

من ترسی ندارم از این که بگم دلم تنگ شده چون این یک واقعیته و اگر این حس رو نداشتم باید به خودم شک می کردم.

راستی این رو هم بگم اینجا دوستانی رو دیدم که با جدیت می گفتند که خودشون رو اوزی می دونند و دیگه به هیچ قیمتی قصد بازگشت ندارند و هیچ احساس تعلقی نمی کنند اما همین دوستان رو دیدم که در جای خودش دلتنگ شدند و چه بسا بیشتر اسیب دیدند چون یک واقعیت رو مدتها انکار کرده بودند.

درکامنتهای پستهای قبلی دوستی گفته بود که این مشخصات دوره گذاره راستش به نظر من همه زندگی گذاره شاید روزی که همه چیز پایدار بشه من یک قبر بخرم و توش برای همیشه بخوابم.

دوستی که گفته بود که ویزاشون اومده و اگر یک بار دیگه این پست رو بخونه از اومدن منصرف میشه. من حستون رو خیلی خوب می فهمم. ولی این پست رو 10 بار بخون 10 بار روز رفتن و دلتنگی های بعدش رو تجسم کن و بعد برای رفتن تصمیم بگیر.

مسیر زندگی برای هیچ دو نفری یکسان نیست بنابراین راه من یا حس من شاید خیلی برای بقیه مفید نباشه اما این حسها وجود دارند و همه مهاجرها به نوعی این حس رو تجربه می کنند.

یک دوستی هم پرسیده بودند که اگر به گذشته برمی گشتم باز مهاجرت می کردم. راستش جوابم مثبته در کنار تمام دلتنگی ها زندگی باید جریان داشته باشه

خیلی رفتم رو منبر !

امیدوارم که راهی پیدا می شد که ما دلتنگی رو به این نوع تجربه نمی کردیم.

یک داستان کوتاه اما جذاب برای من:

اون ک

فینگیلی که تو پست قبل نوشتم رو یادتون هست. بردیا! امروز مامانش برای ایمیل زده که تو مهد بهشون گفتند توی یک نقاشی تمام کسانی که دوستشون دارید رو بکشید اون هم مامان و بابا و مربی مهد و محیا رو کشیده!

کلی ذوق مرگ شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:1  توسط محیا  | 

فاز بعدی دلتنگی


ای وای از وقتی که خونه می گیری و وسایل می خری و هیچ کس نیست که بیاد پیشت!

خونه تهران ما چندان قشنگ نبود اما دوستای زیادی داشتیم که همیشه بهمون سرمی زدند. هفته ای یک بار حداقل یکی از خواهرها می اومدند و شب رو پیش ما می موندند. دوست و فامیل از شهرهای دیگه هم تو خونه ما راحت بودند چون بهشون کلید می دادیم که هر وقت خواستند برند و بیان و برای خودشون غذا درست کنند!

اون لحظه ای که دلت می خواد با کلی دوست بگی و بخندی و همه فامیل رو یک جا دعوت کنی و همه بابت دست پختت نظر بدن و از سلیقه ات ایراد بگیرند و سر به سرت بزارند. اونها 20 هزار کیلومتر فاصله دارند. پشت صفحه کامپیوتر می کند مبارکتون باشه ! نه شوخی و نه ایراد و نه حرفی که دلت رو شاد کنه!

خاله های مهربونم که هی ازم الکی تعریف می کردند و طوری حرف می زدند که حس کنم واقعا کارم درسته

خواهر محمد که جیغ بکشه و بگه وای چقدر همه چیز قشنگه( من که می دونستم همه اش از محبته)

شادی شادی که چقدر جات خالیه!

 آخ که چقدر دلم برای اون دوست دوران دانشجویی تنگ شده که کلی من رو برای خرید وسایل خونه تشویق می کرد. هی می گفت تو درست بشو نیستی! دلم برای وروجکش تنگ شده که وقتی می اومد خونه مون همه وسایل از ورجه وورجه اش تعجب می کردند و کلی ساختمون شاکی!

همه یک طرف اعضای اصلی خانواده به یک طرف که توان نوشتنش رو  هم ندارم.

زندگی میره تو فاز نرمال و تنهایی غیرنرمال تر میشه!

اعتراف می کنم که این فاز دلتنگی فاز سختیه و هنوز هم تموم نشده

اما نه در مقایسه با روز پرواز که اون یک جهنمی بود در نوع خودش بی نظیر. هنوز هم کابوسش رو می بینم.

شاید نوشتن این حرفها مایوس کننده باشه اما من فکر می کنم که باید گفت. با این که با همه وجودم ایمان دارم که باید همیشه مثبت بود اما یک چیزهایی واقعیته و شاید خوندنش برای دیگران و برای خودم در آینده سودی داشته باشه.

دلم تنگ شده و هر روز همه اخبار ایران رو تو راه رفت و آمد می خونم. به همه آدمهای تو قطار نگاه می کنم. چقدر تنوع! چقدر رنگارنگ

راستی به یک نتیجه تازه رسیدیم. ما ایرانی ها نژادپرست ترین ادمهای روی زمینیم. باورتون میشه؟

از هندی های اصلا خوشمون نمی آد.

چینی ها و چشم بادومی ها . وای وای استرالیا رو اشغال کردند.

اروپای شرقی ها انگار از دماغ فیل افتادن

روسی ها وای چقدر گنده و خشنند!

و این داستان ادامه داره

تصور کنید که توی متروی تهران نشستید و همه ادمهای اطرافتون به زبانهای مختلف حرف می نند و شما به سختی می تونید یک فارسی زبان پیدا کنید! چه حسی پیدا می کنید؟

اینجا اوزی ها خیلی غریبه هستند اما کسی که شاکیه اونها نیستند. ما ایرانی ها هستیم که دلمون می خواد جایی خونه بگیریم که فقط اوزی ها زندگی می کنند!

خنده دار نیست؟ ما خودمون اینجا غریبه ایم از همه این ملیت های دیگه هم به نوعی بد سابقه تریم ولی باز چشم دیدن دیگران رو نداریم.

از قدیم گفتن مهمون از مهمون بدش میاد صاحبخونه از هر دوتاشون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 4:20  توسط محیا  | 

مقایسه سیدنی و ملبورن

حقیقت ماجرا اینجاست که هر کس با ورود به هر شهری بعد از مدت کوتاهی به شرایط عادت می کنه و به دلیل تفاوت ساختاری شهرهای استرالیا با ایران، شهر ورودی به بهترین جای دنیا شبیه میشه. این موضوع رو میشه به راحتی از همه وبلاگ ها و صحبت با مهاجرها فهمید.

در واقع داستان خیلی هم دور از واقعیت نیست چون از یک طرف شهرهای استرالیا از نظر امکانات به هم بسیار شبیه هستند و از طرف دیگه در هر شهری که آرامش به دست بیاد زندگی زیبا خواهد بود. آرامش هم تنها زمانی به دست میاد که شغل مناسب برای مهاجر پیدا بشه در نتیجه انتخاب شهر باید برمبنای رشته و میزان کار در شهر باشه.

داستان در مورد ما کمی پیچیده بود. با توجه به رشته های تحصیلی و زمینه کاری بهترین انتخاب بریزبین به نظر می رسید ولی با تمام این داستان ما سیدنی رو برای اولین ورود انتخاب کردیم با این پیش فرض که برای همه شهرها اپلای می کنیم و اولین موقعیت کاری برای هرکس پیدا شد به اون شهر نقل مکان می کنیم. اما چرا این انتخاب رو انجام دادیم؟

من و همسرم هر دو بیشتر از 8 سال سابقه کار داشتیم و سالهای پیاپی رو کار کرده بودیم. مهاجرت یک توفیق اجباری بود که مدتی بیکار باشیم بنابراین تصمیم گرفتیم از این توفیق نهایت استفاده رو ببریم با توجه به این که هر کس به استرالیا وارد میشه حتما یک روزی برای دیدن سیدنی میره بهتر دیدیم از این فرصت برای دیدن سیدنی استفاده کنیم. ضمن این که کلاسهای اسکیل مکس هم در این شهر تعدد بیشتری داشت و در ضمن رایگان برگزار میشد. قبلا هم نوشتم که یکی از بزرگترین شانسهای ما شرکت در این کلاسها 4 روز بعد از ورودمون به سیدنی بود. در این دوره علاوه بر تکمیل و تصحیح رزومه، دوستان زیادی از کشورهای مختلف پیدا کردیم. تمرینات مکرر در این کلاس برای مصاحبه تلفنی و حضوری و سوالات مربوط به مصاحبه بی اغراق نقش اساسی در شرایط ما داشت.

اما سیدنی به عنوان یکی از جاذبه های توریستی دنیا شهری زیبا و دیدنی است. سواحل بی نهایت زیبا و آرام با دسترسی راحت، طبیعت بکر و سبز همه جاذبه هایی هستند که ما هر دو عاشقانه دوست داشتیم. اما دوستان زیادی رو هم دیدیم که چندان علاقه ای به این زیبایی ها نداشتند و از سیدنی به دیدن هاربر بریج و اپراهاوس و دارلینگ هاربر و پاساژها و فروشگاههای بزرگ اکتفا کردند. نه این که این نقاط دیدنی نباشند که ما هم در روزهای اول همین نقاط را دیدیم اما برای کسی که بیشتر از یک ماه در سیدنی اقامت دارد جاهای بسیار بسیار زیبایی برای دیدن هست.

لیست خیلی کوتاهی از این دیدنی ها شاید یک روز برای کسی مفید باشد:

-          پالم بیچ : یکی بهشت واقعی می توانید یک روز کامل را در انجا بگذرانید و لذت ببرید. به این شرط که راه بروید. دسترسی به این منطقه با اتوبوس و بلیت زون یک امکان پذیر است.

-          سواحل دیوای و منلی : زیباترین سواحل سیدنی. در اکتبر می توان شیرجه نهنگ ها رو در دور دستها دید!

-          واتسن بی: سواحل صخره ای

-          بندای بیچ که به نظر من چندان هم زیبا نبود اما بسیار معروف

-          می توانید از شهرداری یا همان کانسیل نقشه مسیرهای پیاده روی هر منطقه را بگیرید و پیاده روی کنید.

-          بلو مانتین و کوه های سه خواهر که با قطار قابل دسترسی است.

-          شهر کنبرا هم از نظر زمانی فقط سه ساعت با سیدنی فاصله دارد و دیدن آن خالی از لطف نیست.

 اگر اهل پیاده روی و طبیعت هستید می توانید از همه دیدنی های سیدنی لذت ببرید.

اما این فقط یک روی شهر زیبای سیدنی است. سیدنی با مساحت سه برابر تهران و چهار میلیون جمعیت در این سواحل زیبا و طبیعت بکر خلاصه نمی شود. کافی است ایستگاههای قطار را یکی یکی پیاده شوید و در محله های مختلف قدم بزنید. مناطقی هست که ادم رو از زندگی سیر می کنه و همه چیز به نظر خطرناک و کثیف میرسه!

این ویژگی برای شهری با این بعد مساحت کاملا طبیعیه. با توجه به وسعت شهر رفت و آمد زمان بر و خسته کننده است و بهترین حالت زندگی در نزدیکی محل کار است اما وای به روزی که محل کار در یکی از این جاهای جهنمی باشه. در کل سیدنی شهری بزرگ و پرهیاهو ( در مقایسه با تهران بسیار آرام) با تمام مزایا و مشکلات یک شهر بزرگ است.

روزی که برای مصاحبه به ملبورن آمدم تمام مدت نوشته های وبلاگ عارف توی ذهنم بود که یک بار برای ماموریت به ملبورن سفر کرده بود و عنوان پستش ملبورن یا ورامین بود!   

راستش این مصاحبه را اصلا جدی نگرفتم و پیش خودم گفتم هم فال و هم تماشا میرم یک شهر جدید رو می بینم اون هم مجانی!

اما در بدو ورود همه چیز به نظرم به طور عجیبی زیبا رسید. بعد از مصاحبه چند ساعتی  تا رفتن به فرودگاه فرصت داشتم که شهر رو بگردم. یک روز بارانی بود و با توجه به این که من ادم افتاب نیستم شرایط هوایی هم با من یار بود. در نگاه اول جایی شبیه امستردام! با ساختمانهای شبیه معماری اروپا و ترواموا! با ترواموای مجانی در دایره مرکزی شهر چرخیدم. بی اغراق زیبا بود و به نظر من حتی پرهیاهو تر از سیدنی!

نتیجه مصاحبه خوب بود و من دو موقعیت دیگر هم در سیدنی داشتم! انتخاب راحتی نبود اما همان طور که قبلا نوشتم با همفکری به این نتیجه رسیدیم که به ملبورن نقل مکان کنیم. اما دلایل این تصمیم :

-          در مدت دو ماه همه جای سیدنی رو دیده بودیم و تنوع طلبی ما حکم می کرد که شهر دیگه ای رو برای زندگی انتخاب کنیم.

-          هزینه وسایل نقلیه عمومی 25٪ در سیدنی بالاتر از ملبورن و هزینه اجاره به طور محسوس بسیار کمتر از سیدنی در نتیجه می توانستیم با همان هزینه خانه بهتری در ملبورن داشته باشیم.

-           مساحت ملبورن دو برابر تهران و سیدنی سه برابر تهران است. پس با احتمال کمتری زمان تلف شده در طول راه خواهیم داشت.

-          با توجه به رشته همسرم موقعیت کاری بسیار بیشتری در ملبورن برای همسرم وجود داشت.

-          ما ادمهای ماندن نیستیم و به قولی امدیم که برویم پس ماندن بیشتر در سیدنی با اصول ما هماهنگ نبود.

باید اعتراف کنم که دوبار مهاجرت و نقل مکان در مدت کوتاه کار راحتی نبود و هر دو حسابی خسته شدیم اما در حال حاضر ازاین انتخاب راضی هستیم. در مورد سیدنی خیلی نوشتم کمی هم در مورد ملبورن بنویسم. از روزی که وارد ملبورن شدیم به شدت در گیر جستجو برای خانه و خرید وسایل و کارهای اولیه بودیم بنابراین فرصت چندانی برای گشتن در ملبورن نداشتیم اما به هر حال در این مدت یک دید کلی پیدا کردیم.

اگر بخواهم ملبورن را با شهری از ایران مقایسه کنم بیشترین شباهت را با اصفهان باید گفت. رودخانه وسط شهر و از همه مهم تر درختان نارون و حضور گنجشک ( که در سیدنی نبود) و  خیابانهای پهن این شهر را بسیار به اصفهان شبیه کرده است.

یک تفاوت عمده هم در ملبورن با سیدنی دیده می شود. در سیدنی همه مغازه ها و فروشگاهها در مجتمع های بزرگ هستند و مغازه های بر خیابان معنای چندانی ندارد. چیزی مشابه خیابان ولیعصر تهران که اگر خلوت بود تفریگاه خوبی بود. اینجا در ملبورن خیابانهای زیادی با این خصوصیت وجود دارند و می توان مثل ایران در این خیابانها قدم زد!( شاید خنده دار باشه اما این موضوع من رو خیلی خوشحال کرد و احساس نزدیکی یا شباهت یا چیزی در این میانه) همان روزهای اول در یکی از این خیابانها راه می رفتیم که ناگهان صدای یک موسیقی مثل یک ترمز دستی هردونفرمان را متوقف کرد. باور کردنی نبود: " کفتر کاکل به سر وای وای . . . "  یک رستوران ایرانی! "

سواحل ملبورن به زیبایی سواحل سیدنی نیستند اما کمی دورتر از شهر می توان مناطقی بسیار بسیار زیبا پیدا کرد.

اما هوای ملبورن وای که یک هوای کاملا بی شخصیت داره به قول خودشون در یک روز میشه چهار فصل رو تجربه کرد. این هوا هیچ ثباتی نداره. یک روز سرد به حد مرگ و یک روز گرم نه به حد مرگ البته( در این مدت یک روز رو با دمای 40 داشتیم )

در منظقه مرکزی شهر همه جا تا 7 باز است در حالی که در سیدنی 5 همه جا تعطیل بود و صحنه غم انگیزی به شهر می داد. ضمن این که اینجا 5شنبه و جمعه پاساژهای بزرگ تا 9 شب باز هستند که خودش بسی موجب شادمانی است.

امکانات شهری در هر دو شهر بسیار عالی اما کمی متفات است. ترواموا در ملبورن چهره شهر را کمی متفاوت کرده و به نظر من سیستم حمل و نقل عمومی به خوبی سیدنی نیست. در سیدنی حداقل اتوبوسها به موقع بودند و همه جا جدولهای زمانی انهای پیدا می شد. اما اینجا بعد از یک و نیم ماه من هنوز یک زمان بندی از اتوبوس و مسیرها پیدا نکرده ام. تراموا هم که داستان خودش را دارد.

این هم یک مقایسه کوتاه از دو شهر بزرگ استرالیا از دید ما .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 5:17  توسط محیا  | 

نقل مکان به ملبورن

برای نقل مکان به ملبورن چند راه داشتیم. با توجه به این که ما با حدود 70 کیلو بار به سیدنی امدیم و وسایل زیادی نداشتیم اما پروازهای داخلی 23 کیلو بار را می پذیرند و به هر حال انتقال وسایل با هواپیما ممکن نبود. ضمن این که در مدت اقامت سه ماهه در سیدنی کمی هم به وسایلمان اضافه شده بود. گزینه کرایه ماشین کمی گران تمام می شد چون علاوه بر هزینه بنزین باید یک شب را هم در نیمه راه می خوابیدیم. در کنار هزینه ناآشنایی با راهها و جاده ها هم می توانست دردسر ساز باشد. خستگی هم داستانی داشت و برای روزهای اولیه ورود به ملبورن باید انرژی ذخیره می کردیم.

در انتها به این نتیجه رسیدیم که بخشی از وسایل را با پست بفرستیم و بخشی را با هواپیما با خودمان ببریم. بلیت ارزان هواپیما معمولا بدون بار حساب می شود و با پرداخت هزینه اندک می توان 23 کیلو بار اضافه کرد.

برای روز ورود هم یک ماشین کرایه کردیم و از قبل با چند آژانس املاک برای دیدن خانه قرار گذاشتیم. این یک روز فرصت خوبی بود که کمی با محله های ملبورن آشنا شویم.

اینترنت ما بعد از یک ماه کماکان وصل نشده است!!

اما در روزهای اولیه در ملبورن بازدید از خانه ها اصلا امیدوار کننده نبود. در مدت سه روز بیشتر از 23 خانه دیدیم. یکی خیلی قدیمی بود. یکی شبیه پناهگاههای جنگی یکی خیلی کثیف یکی شیک و مدرن با دیوارهای سیاه!! یکی اخرین مد اما 30 متر! یکی خوب بود اما امتیاز بقیه بهتر!

اما در بین همه اینها یکی خیلی مقبول افتاد که جناب صاحبخانه فرمودند که خانه را به ما نمی دهند! ما هم که حسابی در این چند روز کلافه شده بودیم به نماینده آژانس گفتیم لطفا بپرسید مشکلشون چیه!؟ شاید تونستیم حلش کنید.

  

باور کردنی نبود اما خانم صاحبخانه تصمیم گرفتند اول ما را شخصا بازدید کنند! بعد تصمیم بگیرند. ما هم یک روز قرار گذاشتیم و شیک و فرمال و اتو کشیده راهی شدیم. از اونجا که شانس همیشه با ماست باران شدیدی شروع شد اما کمی قبل از موش ابکشیده شدن خدمت خانم صاحبخانه رسیدیم! لپ کلام این که با دو ماه اجاره پیش و باند کمی بیشتر ما را به مستاجری پذیرفتند!

خلاصه خانه را گرفتیم و خوشحال راهی گام بعدی یعنی خرید وسایل شدیم که خودش داستانی بود طولانی.

امروز بیشتر از یک ماه است که در خانه جدید ساکن هستیم و به لطف خدا آرامش حاکم شده است ملالی نیست جز اخبار وطن و دوری

در پست بعدی یک مقایسه شخصی از تفاوتهای سیدنی و ملبورن می نویسم

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 8:30  توسط محیا  | 

` پایان زندگی اشتراکی

تاخیرم این بار خیلی زیاد بود اما عذرم موجه

این مدت به شدت درگیر بودیم و اینترنت درست و حسابی هم هنوز نداریم.

اما حرف برای گفتن زیاد دارم. سعی می کنم خلاصه و دسته بندی شده بنویسم.

اما خانه اشتراکی:

برای اولین ورود، زندگی در خانه اشتراکی مزایا و صد البته معایبی هم دارد.من در سالهای دانشجویی زندگی اشتراکی را تجربه کرده بودم اما نه در یک کشور غریب و نه با همسر! این زندگی در نوع خودش جدید بود. همان طور که قبلا گفتم ما گزینه های زیادی رو برای زندگی در ابتدای ورود بررسی کردیم و در انتها با بررسی هزینه و شرایط و تجربه سایرین خانه خانم اشی را گزینه مناسبی دیدیم.

خانه خانم اشی در یکی از بهترین نقاط سیدنی واقع شده که تاثیر زیادی در روحیه ما در روزهای اول ورود داشت. فضای زیبا و مدرن فرنچز فارست و نزدیکی به نقاط دیدنی مخصوصا ساحل منلی . دسترسی آسان به تمام امکانات شهری و وسایل نقلیه عمومی همه از مزایای این خانه بود. (سیدنی بخشهایی دارد که به واقع افتضاح هستند. امیدوارم هیچ کس در این نقاط فرود نیاید.) علاوه بر تمام اینها در بدو ورود و در ان شرایط سخت روحی در کنار جمعی از دوستانی قرار گرفتیم که ایرانی بودند و اغلب یا تازه وارد بودند یا به هر حال این شرایط را به تازگی طی کرده بودند. این حس همدردی و شرایط یکسان ناخوداگاه تاثیر مثبتی برای همه ما داشت. ضمن این که در همان روزهای اول ورود ما خانم اشی یک مهمانی برگزار کردند که ساکنین قبلی این خانه اغلب در ان حضور داشتند. در این جمع ما دوستان خیلی خوبی پیدا کردیم  که در قدمهای بعدی بسیار به ما کمک کردند.

در کنار تمام این مزایا خانم اشی تجربه زندگی بیشتر از 30 سال در سیدنی را دارند و انصافا تا نهایت امکان به همه بچه ها کمک می کنند. این تجربه ها در چنین شرایطی نکته واقعا پر ارزشی خواهد بود.

اما در زندگی شیر رعایت بعضی نکات واقعا الزامی هستند:

-          اگر بچه دارید خانه اشتراکی را فراموش کنید چون هم خودتان به دردسر می افتید هم دیگران را عذاب می دهید.

-          در خانه اشتراکی برای پخت و پز رعایت حال دیگران را بکنید. پیاز داغ و سیر داغ وقتی 4 خانواده باید غذا درست کنند قطعا بوی عذاب آوری اجاد خواهد کرد.

-          رعایت بهداشت عمومی

-          رعایت سکوت و آرامش

-          راعایت حقوق دیگران

خلاصه در خانه اشتراکی باید به نوعی زندگی کرد که دیگران را عذاب ندهیم.

این حرفها شاید برای شما خنده دار باشد و همه این حرفها را بدیهی بدانید اما  برای اغلب ما که همیشه در خانه خودمان راحت و آسوده بودیم، در عمل، رعایت همین نکات ساده هم گاهی اتفاق نمی افتد.

به هر حال این تجربه برای ما پایان یافت ونتیجه سه ماه زندگی در انجا دوستانی بسیار خوب و ارزشمند بود که همیشه دوستشان داریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:32  توسط محیا  |