X
تبلیغات
زندگی - سفر هند

زندگی

همیشه تو زندگی به جایی می رسی که می پرسی چرا؟؟؟ اون وقت . . .

هند -بخش پنجم

ماجرایی که می نویسم برای ما خیلی خوشایند بود و به همین دلیل یک پست به آن اختصاص دادیم.

عروسي در هند :

در روز ششم، بعد از بازگشت از بازار و كمي استراحت دوباره از هتل بيرون زديم. بالاخره مي‌خواستيم از لحظه لحظه ها استفاده كنيم. اما جاي خاصي براي ديدن سراغ نداشتيم و يكي از تفريگاه‌هاي جيپور هم كه پارك بزرگي شامل رقص هندي و شام و ديدني‌هاي ديگر بود به خاطر گرماي تابستان و تعداد كم توريست‌ها تعطيل شده بود.

ولي با اين حال پياده به راه افتاديم. از يك شيريني فروشي كمي از انواع شيريني‌هاي هندي خريديم كه البته حتي به يكي از آنها لب نزديم. همه شيريني‌ها يك طرفش كاغذ آلومينيومي داشت كه به هيچ قيمتي جدا نمي‌َد و بايد با شيريني قورتش مي‌داديم. اما علت نخوردن ما چيز ديگري بود ( شربت نيشكر كار خودش را كرده بود). همچنان پياده مي‌رفتيم كه متوجه يك محل شلوغ شديم و خيلي زود فهميديم كه يك عروسي در اين محل برگزار شده است. جلوي در نگهبان بود و محمد اصرار داشت كه نمي توانيم وارد شويم و درست نيست و . . . اما مگر مي‌شد از ديدن عروسي هندي چشم پوشيد. مودبانه از نگهبان خواهش كردم كه اجازه دهد براي ديدن مراسم وارد شويم و زود برگرديم. او هم با مهرباني ما را راهنمايي كرد. به محض ورود آقايي كه خودش را شوهر خواهر داماد معرفي كرد، به استقبال ما آمد و ما را به صرف شام دعوت كرد. هرچه توضيح داديم كه بابا فقط چند تا عكس مي‌گيريم و مي‌رويم، گوشش بدهكار نبود و مرتب مي‌گفت كه شما مهمان ما هستيد و بايد شام بخوريد.

اما مراسم عروسي :

يك محوطه خيلي خيلي بزرگ چمن كه تعدادي ميز و صندلي در آن چيده شده بود. عروسي مربوط به مسلمان‌ها بود و يك بخش هم به زنانه اختصاص داده شده بود اما من كه متوجه فرقي بين اين دو قسمت نشدم همه جا هم مردها بودند و هم زن‌ها!!

دورتادور اين محوطه غذا در حال طبخ و سرو بود. يك سيني گرد به دست هركدام از ما دادند و به ابتداي محل سرو غذا راهنمايي شديم. اگر يك قلم را جا مي‌انداختيم آقاي ميزبان يادآوري مي‌كرد و ما را به آن نقطه باز مي‌گرداند!!

نكته جالب در مورد نان اين بود كه روي نان داغ كره آب شده مي‌ريختند! خوشمزه اما چرب بود.

باقي غذاها هم از بهترين‌ها بود اما راستش ما ديگر تحمل اين همه ادويه و فلفل و بوي هاي مختلف را نداشتيم. آقاي ميزبان تمام مدت روي سرمان ايستاد تا غذا بخوريم. بعد هم گفت كه بايد به عروس وداماد تبريك بگوييد.

سن بزرگي در يك طرف قرار داشت كه عروس و داماد روي آن بودند و مهمانان براي عرض تبريك آنجا مي‌رفتند. به محض نزديك شدن ما به سن تمام پروژوكتورها روشن شد و دوربين‌هاي عكس‌برداي و فيلم‌برداري رو به ما قرار گرفت. راستش من تا به حال در چنين موقعيتي نبودم و اصلا توقع چنين چيزي را نداشتم. روي سن رفتيم و به عروس و داماد تبريك گفتيم و گفتند كه با عروس و داماد عكس بگيريد. ما هم خواهش كرديم كه با دوربين خودمان هم عكس بگيرند كه اين لطف را هم انجام دادند.

خلاصه از سن پايين آمديم در حالي كه من خيس عرق شده بودم. محمد در اين شرايط راحت‌تر بود. اما من داشتم بيهوش مي‌شدم. اصرار داشتم كمي عكس بگيرم ولي مگر اين بچه ها مي‌گذاشتندو با هر حركت دوربين سر بيش از 20 بچه جلوي لنز بود.

آقاي ميزبان گفت كه بايد شما را به بزرگانمان معرفي كنم. به اين ترتيب وارد مرحله بعدي شديم. راستش به سختي صدايش را مي‌شنيدم كه با لهجه غليط هندي نسبت‌ها را مي‌گفت. در آخر هم يك نفر را پيدا نكرد و از اين بابت كلي غصه خورد.

در حالي از مراسم بيرون آمديم كه بيشتر از صد بچه دور و برمان را گرفته بودند.

نكات قابل توجه عروسي:

عروس به قدري زيورآلات داشت كه من فكر مي‌كنم به راحتي نمي توانست حركت كند. حتي يك حلقه طلا در پره بيني! شايد چند كيلو جواهرات و نقاشي حنا روي دست‌ها.

اين نقاشي حنا را در نقاط ديگر شهرها هم ديده بوديم. عده‌اي در شهر روي دست دخترها با حنا نقاشي مي‌كشيدند و البته خيلي هم زيبا مي‌كشيدند. من هم دلم مي‌خواست امتحان كنم اما سركار رفتن با نقاشي حنا روي دست خودش سوژه‌اي مي‌شد و بهتر بود جوگير نشوم.

نكته ديگر فن بزرگ جلوي درب ورودي بود كه جلويش يك ظرف از مايع خوشبو!!!(نوعي عطر هندي) قرار داشت به طوري كه هركس به مجلس وارد مي‌شد حسابي سر وصورتش از اين بوي خوش! فيض مي‌برد.

نكته ديگر جمعيت حاضر در مجلس بود كه بي‌اقرار بيشتر از 1500 نفر بود.

مجلس مربوط به افراد خيلي ثروتمند بود و اين مساله را مي‌شد از ظاهر مهمانان به سادگي فهميد.

راستي يك گروه اركستر هم مشغول كار بود.  اعضاي آن هم با لباس‌هاي امروزي بودند و شايد به جز ما تنها كساني بودند كه لباس سنتي به تن نداشتند.

اين بخش شايد جالب ترين بخش سفر به هندوستان بود و هيچ وقت فكر نمي‌كردم چنين فرصتي برايمان ايجاد شود.

روز آخر:

روز آخر بايد از جيپور به سمت دهلي و فرودگاه مي‌رفتيم. صبح كمي استراحت كرديم چون تا 48 ساعت خبري از خواب نبود.حدود ظهر براي ناهار همراه گروه بيرون رفتيم و راهنما دو ساعتي ما را در فروشگاه‌هاي همان حوالي رها كرد تا خريدهاي نهايي هم انجام شود.

ساعت از 3 گذشته بود كه به سمت دهلي حركت كرديم. جاده اين بار بيشتر از دو دفعه قبل شلوغ بود و حدود 11 شب به فرودگاه دهلي رسيديم.

ساعت 12 كارت پرواز گرفتيم و بعد از انجام امور مربوط به خروجي و غيره به سالن خروجي رفتيم. فري شاپ فرودگاه دهلي جذاب و ديدني بود و ما هم با خريد يك كوه شكلات از خجالت خودمان درآمديم.

خلاصه صبح روز شنبه ساعت ۹ در محل كارمان حاضر بوديم.

اين كل ماجراي سفر ما به هند بود و اميدوارم براي دوستاني كه قصد ديدن هند را دارند، مفيد باشد.

در يك پست ديگر نكات ضروري براي سفر به هند را مي‌نويسم. سعي مي‌كنم مطالبي را بنويسم كه قبل از رفتن براي ما مورد سوال بود.

در ادامه مطلب عكس‌هاي اين پست را اضافه مي‌كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:52  توسط محیا  | 

باز هم عکس از هند

فکر می کنم اگر پست عکس‌ها رو جدا کنم و در ضمن تعدادش در هر پست كم باشه ديدنشون راحت‌تر باشه

باز هم در ادامه مطلب عكس ميزارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط محیا  | 

هند روز-بخش چهارم

روز پنجم:

باز هم بايد جابه جا مي‌شديم. اين بار از آگرا به جيپور اما جاده‌ها بهتر به نظر مي رسيد و سرعت خوب بود و ما هم خوشحال كه اين مسافت 240 كيلومتري را زودتر طي مي‌كنيم. اما جايي كه اتوبوس براي ناهار توقف كرد، فهميديم كه به دليل اعتراضات اجتماعي عده‌اي از روستاييان بزرگراه را بسته‌اند و بايد بقيه مسير را در جاده‌هاي روستايي طي كنيم.

ديدن روستاهاي دورافتاده هندوستان خودش جذابيت عجيبي داشت. درختان ابنه و پاپايا، روستايياني كه شايد تا مدت‌ها سرگرمي‌شان عبور يك اتوبوس توريستي باشد. بچه‌هايي كه به دنبال اتوبوس مي‌دويدند و همه جا دست تكان مي‌دادند. خانه‌هاي بي‌در و ديواري كه يك ميمون در كنار اهل خانه نشسته بود و . . . يك دنيا صحنه ديدني كه به صورت شانسي موفق به ديدنش شديم.

دو ساعتي در اين جاده صرف شد. عرض جاده كمتر از عرض اتوبوس يا در بهترين حالت هم عرض آن بود و واي از زماني كه يك وسيله نقليه مدرن هم از روبرو مي‌آمد. اين وسايل نقليه اغلب گاري‌هايي بودند كه با شتر كشيده مي‌شدند. خلاصه كه خيلي ديدني بود.

بعد از 7 ساعتي به جيپور يا شهر صورتي رسيديم كه زماني به دليل ورود يك شاهزاده انگليسي علاقه‌مند به رنگ صورتي، همه در و ديوارهايش صورتي رنگ شده بود.

اين جا شهر ماهارجه هند است و شايد آخرين نسل اين ماهاراجه‌ها. هتل در جيپور خوب و مرتب بود و اصلا با هتل آگرا قابل مقايسه نبود. در نزديكي آن هم يك مال بزرگ قرار داشت. كلي گشتيم و بالاخره از يك ريكشا خواستيم ما را به يكي از شعبه‌هاي پيتزا هات برساند.

نوشيدني خوشمزه‌اي كه اين بار تست كرديم ايس تي سيب و دارچين بود كه به نظرما خيلي لذيذ آمد ضمن اين كه تهيه‌اش در خانه هم بسيار راحت است. كافي است پوست سيب را با چوب دارچين دم كنيدو صبر كنيد كه سرد شود و با يخ و يك ورقه نازك ليمو نوش جان كنيد. (اين هم دستور آشپزي)

از يك فروشگاه در نزديكي رستوران يكي از اين لباس هندي‌هاي بلوز و دامني خريدم كه حسابي مورد استقبال همه دوستان و آشنايان قرار گرفت.

روز بعد به ديدن آمبر فورت رفتيم نام قبلي جيپور آمبر بوده و اين قلعه در ارتفاعات جيپور قرار گرفته بود. براي رسيدن به قلعه بايد مسيري را با فيل يا جيپ طي مي‌كرديم. هزينه جيپ برعهده تور بود اما اگر قصد فيل سواري داشتيم بايد 900 روپي بابت هر فيل مي پرداختيم. اما مگر مي‌شود هند رفت و فيل سوار نشد!!

خلاصه بگم كه بچه‌هاي هندي كلي از ما عكس گرفتند و بعد هم همه عكس‌ها رو موقع پايين آمدن به مسافران فروختند.

اين اتفاق در تاج محل هم افتاد يكي از عكاس‌ها دوربين مرا گرفت كه از ما عكس بگيرد اما وقتي براي خارج شدن از تاج محل يك جا جمع شده بوديم عكس مرا چاپ شده نشانم داد. من گفتم خودم هم در دوربينم اين عكس را دارم!!! اما از آنجا كه طرف كارش را بلد بود گفت عكست را در دوربينت نگاه كن!!!!

فكر مي كنيد چه ديدم؟؟؟ ناقلا عكسي كه از من گرفته بود كج و نصفه بود. اما عكس خودش عالي بود. ما هم مثل بچه هاي خوب در حالي كه به شدت لجمان درآمده بود، عكس را خريديم!!!!

قلعه آمبر شاهكار بود. در زمان‌هاي قديم موقع ورود پادشاه آهنگي نواخته مي‌شده كه الان نيز براي ورود تعداد زيادي از توريست‌ها اين نوازندگي انجام شد و ما افتخار اين را داشتيم كه مثل پادشاه مورد استقبال قرار بگيريم. همه مسافران حسابي كيف كرده بودند.البته پادشاه موقع ورود گلباران هم مي‌شده اما ما گفتيم زحمت اين كار را نكشند!

در اين چند روز دوستان زيادي در بين مسافران تور پيدا كرده بوديم و  در گشت اين قلعه حسابي سر به سر هم گذاشتيم.

بعد از ديدن قلعه آمبر به سمت پايين حركت كرديم. در قسمت خروجي قلعه يك نوازنده با مار كبري هنرنمايي مي‌كرد.

براي مسير خروجي فيلي دركار نبود و با جيپ پايين آمديم.

چشمتان روز بد نبيند كه بعد از پياده شدن از جيپ متوجه شدم كه كيف پولم نيست!!! خلاصه بد جوري ترسيده بودم و همه گفتند كه فروشندگان اطراف جيپ كيفت را زده اند اما به توصيه همسرم جيپي كه با آن پايين آمده بوديم را پيدا كرديم و خوشبختانه كيفم آنجا افتاده بود!!!

يادم رفت بنويسم كه قبل جيپ سواري يكي از اين فروشندگان به محمد چسبيده بود كه يك ابزار موسيقي كه صداي مسخره‌اي از آن در مي‌آورد را خريداري كند. اين وسيله كه شبيه كمانچه است و گردي پايين آن از چوب نارگيل ساخته شده بدجوري دل محمد را برده بود!!! و در لحظه آخر اين وسيله را خريديم و علت افتادن كيف من هم همين جابجايي پول در موقع سوار شدن بود.

اين وسيله موسيقيايي سوژه خنده مسافران در تمام مسير شد. هر از گاهي محمد آن را به دست مي‌گرفت صداي ناهنجاري ايجاد مي‌كرد كه موجب خنده همه مي‌شد.

بعد به ديدن جال محل يا آب محل رفتيم كه بنايي در ميان باتلاق بود( شايد هم درياچه!!نمي‌دانم!!) آن روز هوا به شدت غبارآلود بود و عكس جال محل چندان جالب نشد. اين بنا در گرماي تابستان مورد استفاده پادشاهان قرار مي‌گرفته است.

بنايي به نام بادمحل يا هوامحل در شهر بود كه اين بنا هم به نوعي حكم مكان خنك را براي استراحت پادشاهان داشته است.

گشت ديگر بازديد از موزه قصر ماهاراجه بود كه با توافق تمام مسافران اين گشت را انجام نداديم. راستش ديدن موزه آن هم از نوع اسلحه براي ما كه جالب نبود.

راهنما ما را به مركز خريد جيپور برد و براي سه ساعت بعد قرار برگشت گذاشت.

سه ساعت براي ما كه خيلي زياد بود اما عده‌اي شاكي بودند كه اين زمان براي خريد كم است!!

ما هردو معتقديم كه همه چيز در همه جا قابل خريدن است و در سفر نبايد براي خريد وقت تلف كرد.

به هرحال ديدن بافت سنتي و بازارهاي مورد استفاده مردم محلي هم خالي از لطف نبود. ضمن اين كه در اين چند روز نوشيدني عجيبي دل من را حسابي برده بود اما فرصت و جرات خوردنش را پيدا نكرده بودم.

در چرخ‌هاي كوچكي ساقه‌هاي نيشكر را له مي‌كردند و از روي سيني كوچكي كه زير چرخ بود آب حاصل از آن درون يك قابلمه ميريخت و گاهي مسوول مربوطه چند عدد ليموترش هم داخل چرخ مي‌انداخت و مايع حاصل را به مردم عابر مي‌فروخت.

روش سرو اين نوشيدني به اين صورت بود كه فروشنده با همان دستي كه پول مي‌گرفت و چرخ مي‌كرد و خيلي كارهاي ديگر از درون يك سطل يخ خورد شده داخل تعدادي ليوان شيشه‌اي مي‌ريخت و شربت را روي آن مي‌ريخت. يك وقت فكر نكنيد كه ليوان‌ها شسته مي‌شد!!! نه اصلا اين طور نبود.هر كس بعد از خوردن شربتش ليوان را سرجايش مي‌گذاشت!!! تا براي استفاده نفر بعدي آماده باشد.

شايد در يك روز 200 نفر در يك ليوان مي‌خوردند! اين را فقط خداوند مي‌داند.

اما هوس خوردن آب نيشكر از سرم بيرون نمي‌رفت و در اين هوس يكي از خانم‌هاي همسفر هم شريك بود. خلاصه يكي از اين دستفروش‌ها را پيدا كردم كه ليوان يكبار مصرف داشت ولي فكر نكنيد يك بار استفاده مي‌شد. شايد ليوان شيشه‌اي زود مي‌شكند و به صرفه نيست اما اين ليوان‌هاي يكبار مصرف حداقل يك روز كار مي‌كنند.

با خواهش به طرف فهمانديم كه به ما يك ليوان نو بده و پولش را هم بگير!! منظور را فهميد و كيسه ليوان‌هايش را آورد و دستش را به داخل ليوان برد كه يكي درآورد اما باز خواهش كردم كه اجازه دهد خودم اين كار را بكنم. اين بار نگاهش كمي خشمگين شد. اما حالا مشتري‌هايش زياد شده بودند و اغلب همسفرها مي‌خواستند در آن گرما شربت را امتحان كنند. ليوان را گرفتيم و منتظر شديم كه شربت ما آماده شود اما مگر شربت بدون يخ مي‌شد؟ راه زيادي طي كرده بوديم و دل به دريا زديم. راستي ساقه‌هاي نيشكر نشسته بودند!!

با اولين قورت از شربت فهميديم كه به تمام مشقتها مي‌ارزيد. شربت فوق‌العاده خوشمزه‌اي بود كه همه ما را به تحسين وا داشت.

بماند كه فردا همه دچار مشكلات گوارشي شديم!

اين پست خيلي طولاني شد. عكس ها را در ادامه مطلب مي توانيد ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 10:59  توسط محیا  | 

عکس‌های هند

در پست قبلي نتونستم عكس هاي زيادي بزارم.

بقيه عكس هاي روز سوم و چهارم رو در ادامه مطلب مي تونيد ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:41  توسط محیا  | 

سفر هند- بخش سوم

روز سوم:

روز سوم بايد از دهلي به سمت آگرا حركت مي‌كرديم، اما با توجه به اين كه روز اول گشت مقبره همايون كه برعهده تور بود، انجام نشده بود، دو ساعت زودتر با راهنما قرار گذاشتيم و قبل از حركت به سمت آگرا به ديدن مقبره همايون رفتيم. بناي عظيمي بود و بيشتر به كاخ شبيه بود تا مقبره! به هر حال از پيشينه تاريخي اين بنا و بناهاي ديگر چيزي نمي‌نويسم، چون به هرحال به سادگي در اينترنت قابل دستيابي است.

فاصله دهلي تا آگرا كمتر از 200 كيلومتر بود اما به دليل شلوغي جاده و صد البته جاده‌هاي نامناسب اين مسير را در بيشتر از 5 ساعت طي كرديم كه با احتساب يك ساعت توقف براي ناهار بيشتر از 6 ساعت در راه بوديم. ما تعدادي كنسرو و غذاي آماده به همرا داشتيم اما به خيال اين كه به راحتي مي توانيم نان تهيه كنيم اين يك قلم را با خود نبرده‌بوديم به همين دليل در رستوران بين راه مجبور شديم بابت دو عدد نان گرد به قطر 20 سانتيمتر مبلع 150 روپي يا به عبارتي 3400 تومان پرداخت كنيم. در واقع يك وعده غذاي كامل حدود 400 روپي بود و يك عدد نان كوچك 75 روپي!!!! خلاصه اگر راهي هند شديد نان را فراموش نكنيد!

اما رانندگي و جاده‌ها در هند اعجاب انگيز است. روز دوم كه يك تاكسي دربست داشتيم راننده به راحتي از چراغ قرمز عبور مي‌كرد،البته به قدري شلوغ بود كه ما اصلا متوجه وجود چراغ قرمز نمي‌شديم اما بالاخره يك بار توسط يك عدد پليس( كه تنها پليس انتظامي بود كه در اين يك هفته ديديم!) جريمه شد. مبلع جريمه 250 روپي يعني حدود 5500 تومان بود. بعد از جريمه شدن راننده خندان سرعتش را چند برابر كرد و در جواب اعتراض ما كه دوباره جريمه مي‌شوي گفت كه در يك روز فقط يك بار جريمه مي‌شوي!! پس مي‌توانم با خيال راحت رانندگي كنم( نه كه قبلش خيلي ناراحت بود!!) . رانندگي در هند در سمت راست و به شيوه انگليسي است اما در يك باند خيابان ماشين‌ها در هر دوجهت حركت مي‌كنند. تا دو قدمي يكديگر با سرعت مي‌آيند و بعد با لبخند مسيرشان را عوض مي‌كنند. صداي بوق هم كه رسما آدم را كر مي‌كند. پشت تمام ماشين‌هاي سنگين هم نوشته بوق بزنيد!

Horn Please!!

انگار با بوق زدن خيلي حال مي‌كنند.

يادم رفت بگم كه درست قبل از رفتن از بي بي سي شنيديم كه دهلي به عمليات تروريستي تهديد شده است!!!! به محض ورود متوجه شديم كه تهديد ظاهرا خيلي جدي بوده و تمام شهر پر بود از نيروهاي امنيتي كه تمام مناطق شلوغ را كنترل مي‌كردند و در اغلب مكان‌ها گشت بدني هم وجود داشت.

اما آگرا: بعد از اسكان در هتل راهنما گفت كه دو ساعت بعد به دنبالمان مي‌آيد تا به چند فروشگاه صنايع دستي خيلي خوب برويم. راستش تمام جاهايي كه به عنوان خريد خوب معرفي مي‌شد همه خيلي گران بودند. بعد از دو ساعتي چرخ در شهر به هتل برگشتيم و در رستوران مك دونالد روبروي هتل شام خورديم كه مهمان تور بوديم. يادم رفت بگويم كه سه وعده غذا مهمان تور بوديم كه هرسه مك دونالد بود. دستاورد خوراكي ما از اين سفر طرز تهيه ميلك شيك از مك دونالد در انواع مختلف بود. از روزي كه برگشتيم خودمان را به ميلك شيك بسته ايم چون طرز تهيه‌اش راحت‌تر از چيزي بود كه فكر مي‌كردم.( راستش تاحالا بهش فكر نكرده بودم.)

روز چهارم:

روز بعد روز ديدن مهمترين نقطه هند بود. تاج محل!

انگار نام هند با نام تاج‌محل گره خورده‌است. گرچه نمي‌خواستم پيشينه تاريخي بنويسم اما اين يكي انگار يك توضيح كوچك لازم دارد:

همسر ايراني شاه‌جهان به نام ممتاز محل بعد از به دنيا آمدن فرزند چهاردهم به شدت بيمار مي‌شود و از شوهرش مي‌خواهد كه بنايي به يادبود او بسازد كه در جهان تك باشد و نظير آن درآينده نيز ساخته نشود.

شاه جهان يك ماه پس از مرگ همسرش بي‌وقفه گريه مي‌كند و سپس ساخت تاج محل را آغاز مي‌نمايد. ساخت اين بنا 20 سال طول مي‌كشد و از اين جهت يكي از عجايب هفتگانه جهان است كه هيچ اشتباه معماري درآن وجود ندارد. پس از مرگ شاه جهان او را در كنار همسرش به خاك مي‌سپارند و قبر او يك مقدار بسيار كم كج ساخته شده و اين تنها ايراد معماري اين بنا به حساب مي‌آيد.

مناره‌ها كمي به سمت بيرون شيب دارد كه در صورت بروز زلزله روي قبرها نيفتند. تمام بنا از سنگ مرمر سفيد ساخته شده و نقاشي‌ها نيز نوعي سنگ‌كاري بسيار زيباست.

مدت زماني طولاني در اين بنا چرخيديم و بعد  به پيشنهاد راهنما ناهار را دريك رستوران هندي خورديم.

اولين تجربه ما از غذاي هندي گرچه تند اما خوشايند بود. مزه‌ها عجيب اما جالب بود. اما واي از دفعه دوم. گرچه كيفيت غذاها با دفعه قبل خيلي فرق نداشت اما چربي و ادويه زياد حسابي ما را دلزده كرده بود. به هرحال با توجه به اين كه من و همسرم هيچكدام به قول معروف اهل شكم نيستيم هفته را گذرانديم. فقط تا يك هفته بعد از بازگشتمان ساده‌ترين غذاها را درست كردم و از حداقل روغن استفاده كردم. چون به شدت هر دو نفرمان به هر نوع بو و چربي حساس شده بوديم.

بعد از ناهار به ديدن قلعه آگرا رفتيم كه واقعا زيبا بود. قصري بسيار بزرگ و با ابهت!

با داستان‌هاي فراوان و نمايي جذاب از تاج محل از اتاقي كه به نوعي زندان شاه جهان در سال‌هاي آخر زندگي‌اش بوده است. گويا اين جناب شاه‌جهان قصد داشته كه يك آرامگاه از سنگ سياه براي خودش روبروي تاج محل بنا كند اما پسرش او را زنداني كرده و حكومت را به دست مي‌گيرد چون اعتقاد داشته كه اين پول بايد صرف مردم شود.

بعد از اين بازديدها به هتل برگشتيم و بعد از يك استراحت كوتاه عازم  گشت گذار در شهر آگرا شديم. البته با ريكشا و جاي همگي خالي . . .  

عکس ها رو در ادامه مطلب می تونید ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:25  توسط محیا  | 

سفر هند-بخش دوم

روز دوم در دهلي:

براي اين روز تور برنامه نداشت و با توجه به تحقيقات قبلي بايد برنامه ريزي مي‌كرديم. به گفته راهنما از طرف ايران به تور هشدار داده شده كه سه مورد بايد در خصوص ايراني‌ها رعايت شود:

-          دست ندادن با خانم‌ها

-          عدم معرفي بار و كلوب و . . .

-          نرفتن به معبد لوتوس

مكان‌هاي ديدني زيادي در دهلي وجود داره كه ديدنش به زمان زيادي نياز داشت و براي استفاده بهينه يك تاكسي براي 8 ساعت كرايه كرديم تا از زمان حداكثر استفاده را كرده باشيم.

ابتدا به معبد لوتوس، بعد يادمان دختر گاندي اينديريا گاندي، جانتار مانتار ، رستوران سنتي، مقبره گاندي و قلعه قرمز رفتيم.

از بين اين مكان‌ها جانتار مانتار بسيار جالب بود. اين نام به معناي وسيله اندازه‌گيري است و در اين محل شش سازه‌ بزرگ هر كدام نوعي اندازه‌گيري زماني را انجام مي‌دهند. يكي ساعت نقاط مختلف زمين را نشان مي‌دهد،ديگري تاريخ خورشيدي و يكي تاريخ قمري و . . .

به محض ورود ما به محوطه جانتار مانتار يك مرد هندي پرچانه به طرف ما دويد و شروع به ارائه توضيحات كرد و در نهايت هم حق زبانش را گرفت. البته توضيحاتش ارزش آن پول را داشت.

رستوران سنتي هم وصف خودش را داشت ما كه به غذاهاي تند و پر ادويه عادت نداشتيم تقريبا اشكمان درآمده بود و تمام گارسن‌ها مشغول رسيدگي به ما شده بودند. سرو غذا به اين صورت بود كه يكي يكي از انواع غذاهاي موجود ، روي ميز چيدند و  وقتي متوجه شدند كه ما نتوانستيم اغلب آنها را بخوريم سرگارسن پيشنهاد كرد كه برايمان جوجه كباب ساده بياورند. ما هم خوشحال كه بالاخره چشممان به يك غذاي ساده روشن مي‌شود. اما بسي خيال خام!!! به محض اينكه نوك زبانمان به جوجه كباب بي رنگ و رو خورد برق از سرمان جرقه زد. اين يكي ديگه مرگ بود به خدا!!! انگار قبلا مرغ‌ها را در فلفل خوابانده بودند!!!

اما مقبره گاندي در يك پارك نه چندان بزرگ فقط شامل يك سنگ سياه ساده بود كه يك شعله آتش روي آن روشن بود. انگار گاندي عظمت روحش را اين طور به رخ دنيا مي كشيد.

ديدن اين مقبره هر دوي ما را براي ساعتي در فكر فرو برد.

بعد هم قلعه قرمز را ديديم كه گويا سالي يكبار پذيراي مراسم خاص دولتي است و قصري بسي با عظمت بود.

راننده هر از گاهي ما را جلوي يك فروشگاه صنايع دستي مي‌برد و هرچه اعتراض كرديم كه نمي‌خواهيم فروشگاه ببينيم، گوشش بدهكار نبود. راننده‌ها و راهنماهاي تور بابت بردن توريست به اين محل‌ها پورسانت مي‌گيرند و اعتراض ما ارزش پوسانت را داشت و كاري هم نمي شد كرد. يكي دو ساعتي به اين ترتيب هدر رفت و ما هم گفتيم بابت يك ساعت اضافي پولي نمي‌دهيم ولي راننده خوشگل ما خنديد و جلوي فروشگاه ديگري نگه داشت.

خلاصه كه 9 ساعت در دهلي چرخيديم و حدود ساعت 7 عصر جلوي يك پاساژ يا به عبارتي مال بزرگ پياده شديم. قصد داشتيم مسير آخر را با ريكشا برويم و بايد به روشي از دست راننده كه گير سه پيچ داده بود ما را به هتل برگرداند، خلاص مي‌شديم.

ريكشا سواري هم لذتي داشت خارج از حد تصور. با اين قيافه خنده دارش حسابي تند مي‌رفت و من و همسر جون هم جيغ و سوت را قطع نمي‌كرديم. راننده‌ها هم سرمست كه چه مسافران شنگولي پيدا كرده‌اند.

وقتي به هتل رسيديم ساعت از  9 گذشته بود و رمق ديگري براي حركت نداشتيم.

عكس‌ها را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 13:44  توسط محیا  | 

عکسهای دهلی

سلام

با تشکر از دوستانی که برای گذاشتن عکس راهنمایی کردند در ادامه مطلب چند تا از عکس‌هاي دهلي را اضافه مي‌كنم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:59  توسط محیا  | 

هند-بخش اول

سلام

اما هند

بعد از كلي جستجو و تحقيق بين كشورهاي مختلف بالاخره بهترين انتخاب سفر را هندوستان ديديم. به طور كلي تورهاي هندوستان به دو دسته تقسيم مي‌شوند. تورهاي گوا و بمبئي و تورهاي دهلي ،آگرا و جيپور.

انتخاب ما: بر اساس تحقيقات  گوا يك شهر ساحلي است و جنبه‌هاي آرام بخشي و استراحت دارد و بمبئي براي خريد مناسب است كه به طور قطع با روحيه ما سازگار نبود و گزينه دوم مجموعه اي از ديدني‌هاي تاريخي و فرهنگي است كه شامل يك تور فعال و پر جنب و جوش است كه خوب پر واضح است كه دومي را انتخاب كرديم.

در ضمن در مورد سفر بدون تور هم تحقيق كرديم. تمام آژانس‌هاي ايران با يك شركت هندي قرارداد دارند و مسافران را به آنها معرفي مي‌كنند و فقط مبلغي را به عنوان پورسانت بر‌مي‌دارند. ضمن اين كه كارهاي مربوط به گرفتن ويزا و بليت را هم انجام مي‌دهند. ما براي اين شركت هندي ايميل زديم و شرايط را توضيح داديم. مبلغ پيشنهادي آنها حدود 50 تومان كمتر از تورهاي ايران بود. ولي با توجه به محدوديت زماني ما تصميم گرفتيم كه از طريق آژانسهاي ايراني اقدام كنيم.

به طور كلي تورها شامل هتل‌هاي 4 ستاره هستند و يا 5 ستاره. كه دومي 100 تومان از نوع اول گران‌تر است. باز هم بر مبناي تحقيقات فهميديم كه كيفيت هتل‌هاي 4 ستاره هم بسيار مطلوب است و نيازي به صرف هزينه بيشتر نيست. از اين انتخاب كاملا راضي بوديم و در طول سفر و هتل‌هاي سه شهر مشكل خاصي وجود نداشت.

پروازها با ماهان بود كه در مسير رفت، به دليل نقص سيسيتم تهويه با يك تاخير يك ساعته انجام شد.

زمان پرواز رفت 3 ساعت و پرواز برگشت 4 ساعت بود كه دليل را نفهميديم.

اما هندوستان : در فرودگاه راهنما با تابلوی تور منتظر بود و در اتوبوس به رسم ميهمان‌نوازي هند به هر کدام از ما يك حلقه‌ گل هدیه دادند. تا هتل مسير زيادي بود و در طول مسير راهنما از برنامه‌هاي تور در روزهاي بعد گفت و توضيحاتي هم در مورد شهر دهلي داد.

هتل تازه ساز بود و احتمالا ما اولين مهمانان اين هتل بوديم. همه چيز خوب و مرتب بود. حدود ۵ صبح خوابيديم و ۹:۳۰ صبح در لابي هتل براي اجراي برنامه هاي تور حاضر بوديم.

نكته بسيار جالب اعضاي گروه اين بود كه بر خلاف عادت ما ايراني‌ها در تمام زمان بندي هاي يك ربع زودتر همه حاضر بودند و در اين مورد من كه خيلي لذت بردم.

گشت روز اول:

روز اول تور يك گشت كامل داشت. مسجد جامع دهلي، معبد هندوها، معبد سيك‌ها ،دروازه هند و منار قطب

مسجد جامع دهلي:

 در درب ورودي به آقايوني كه شلوارك داشتند يك لنگ مي بستند و به خانومهايي كه لباس پوشيده نداشتند يك چيزي مانند عبا!!مي‌پوشاندند. مسول مربطه اصرار داشت كه خودش تجهيزات پوششي را نصب مكند و با توجه به علاقه زياد هندي‌ها به رنگهاي جيغ ديدن قامت توريست‌ها با آن نما خيلي ديدني بود. در ضمن بايد بدون كفش وارد محوطه مي‌شديم. تور يك كلاه آفتاب گير و يك جفت رو كفشي به همه هديه داد تا در ورود به تمام عبادتگاه‌ها استفاده كنيم.

راستش نمي دانم از طريق چه سايتي مي‌تونم عكس در وبلاگ قرار بزارم اگر كسي سايت مناسب مي‌شناسد لطفا ما را راهنمايي كند.

معبد هندوها:

هر نوع عكس‌برداري در اين معبد ممنوع بود و احترام به اصول هر مذهب واجب. هندوها جلوي درب پاهايشان را مي‌شستند و بدون كفش وارد مي‌شدند. ما هم كفش‌ها را به كفشداري تحويل داديم و با پوشيدن رو كفشي به راه افتاديم. ديدن تعداد زيادي بت رنگارنگ با پرستشگراني كه در مقابلشان به زمين افتاده بودند و طلب حاجت مي‌كردند حس عجيب بود. راهنما ما آقاي عالم يك پسر هندي دانشجوي دكتراي تاريخ هند بود كه زبان فارسي را در دانشگاه خوانده بود و به زبان ما مسط بود. داستان‌هاي هر بت را تعريف كرد. جلوي هر بت مي ‌ايستاديم و او مي ‌گفت. از خدايي كه هزاران دوست دختر داشت. از خداي شيوا كه مخصوص خرابكاري است!!! خداي كريشنا . داشتان گانيش كه سر فيل و بدن انسان داشت و خلاصه از اين كه هر كدام مخصوص درمان چه مشكلي هستند!!!! داستان شنيدني و جذاب بود و در عمق بسيار آشنا. خدايي كه شفا مي ‌دهد خدايي كه ثروت مي‌دهد. خدايي كه بچه مي‌دهدو . . . اگر درست به خاطر بياورم هندوها 1800 خدا دارند. راستش با تمام كنجكاوي من و محمد بسياري از داستان‌ها را فراموش كرديم.

جلوي هر بت يك مسئول نشسته بود كه با گذاشتن يك خال هندي شما را متبرك مي‌كرد.

معبد سيك‌ها:

در معبد قبلي حداقل فهميديم كه هندوها بتها را مي‌پرستند ولي در معبد سيك‌ها من كه نفهميديم اين جماعت چه چيز را مي‌پرستند!!! قبل از ورود ما را به دفتر معبد بردند و مسئول آنجا توصيح داد كه بايد كفش و جوراب‌هايمان را در آوريم و پوشيدن رو كفشي هم ممنوع است و خودش يك پارچه نارنجي رنگ به سر تمام اعضاي گروه بست. تصور كنيد خال معبد هندوها هنوز روي صورتمان باقي بود كه به سربند سيك‌ها هم مزين شديم. ولي اينجا بود كه فهميديم اين روكفش‌ها عجب نعمتي بود كه قدرش را نمي‌دانستيم. زمين به شدت داغ بود و خيلي هم كثيف!!!

سيك‌ها چند اصل دارند كه يكي از آنها به همراه داشتن 5 گ است كه در زبان خودشان شامل سربند، موي بلند ( مويي كه هرگز كوتاه نمي‌شود)، ريش، خنجر و دوتاي ديگر كه يادم نيست.

حتي پسر بچه‌هاي خيلي كوچك هم هميشه سربند به سر دارند و جالب اينجاست كه اين محدوديت در مورد زنان صدق نمي‌كند و زنان آزادند كه نوع پوششي داشته باشند به جز درون معبد كه به سر داشتند سر بند واجب است.

بعد از گرفتن عكس با نگهبان در ورودي وارد شديم. صحنه خيلي جالبي بود. هر چقدر سعي كردم شخصيت به خرج دهم و نخندم اما جدي امكان پذير نبود. سه نفر با حالتي عزادار يك وسيله موسيقي مانند ضرب مي‌نواختند و يك روحاني در وسط نشسته بود و خودش را تكان مي‌داد!! مردم هم در جمعيتي باورنكردني آن هم در يك روز معمولي دور نسشته بودند و به اين صحنه با حالتي عجيب نگاه مي‌كردند!!! چهره مرد روحاني و حركاتش همه تركيبي بود از . . .

اما بيرون معبد يك حوض بزرگ پر از ماهي بود و عده‌اي هم با در دست داشتن كترهاي بزرگ بر سر زائران آب مي‌ريختند و موقع خروج يك چيزي مانند حلوا با دست مي‌دادند كه راهنما سفارش كرد كه اگر نمي‌خوريد آن را نگيريد چون سيك‌ها از دور ريختن ان خيلي ناراحت مي‌شوند.

اين پست خيلي طولاني شد. ادامه داستان را بعد در يك پست ديگر مي‌نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 9:11  توسط محیا  |